یک مدیر سیستمِ دیگر!

علاقه مند به ماشین، انسان و ماده

دوران جوانی و وحشت انتخاب ها!

بدون دیدگاه

تو این لحظه که مطلب رو مینویسم در آستانه ۲۳ سالگی هستم و انتهای ۲۲ سالگی؛ یعنی در اواسط جوانی. اما چیزی منو آشفته کرده. و اون هم انتخاب کردنه!


هشدار: این مطلب درباره زندگی شخصی وبلاگ نویس است و صرفا هدف آن آرشیو کردن زندگی وبلاگ نویس است و کاربرد دیگری ندارد و ممکن است برای خواننده هیچ نتیجه و عایدی نداشته باشد.


وقتی چیزی رو انتخاب میکنم، انگار هزارتا چیز دیگه رو انتخاب نکردم. مثلا وقتی انتخاب کردم که کار کنم، یعنی یک سری چیزای دیگه رو انتخاب نکردم (یا انگار مجبور بودم که انتخاب نکنم چون نمیتونستم انتخاب کنم.). در نگاه اول همه چیز منطقی به نظر میرسه، چون ما در زمان/مکان زندگی میکنیم و این یعنی شروع محدودیت های ما!


وقتی انتخاب میکنم که در این لحظه از عمرم کتاب بخونم، یعنی انتخاب کردم که کتاب بخونم، نه هیچ کار دیگه.

وقتی انتخاب میکنم که در این لحظه از عمرم ورزش کنم، یعنی انتخاب کردم که ورزش کنم، نه هیچ کار دیگه.

وقتی انتخاب میکنم که در این لحظه از عمرم سرکار برم،‌یعنی انتخاب کردم که کار کنم، نه هیچ کار دیگه.

وقتی انتخاب میکنم که در این لحظه از عمرم این مطلب رو بنویسم، یعنی انتخاب کردم که بنویسم،‌ نه هیچ کار دیگه.

وقتی انتخاب میکنم که در این لحظه از عمرم با دوستم برم بیرون، یعنی انتخاب کردم که با دوستم برم بیرون، نه هیچ کار دیگه.

و همینطور الی ابد میشه مثال های واقعی از زندگی هر کدوم ما زد.


اما چی این وسط میتونه آشفته کننده باشه؟ این که من عمر محدودی دارم و فقط از لحظه حال آگاهم. پیش بینی ها و نگاه به آینده خیلی خوب و موثره ولی لزوما احساسات لحظه ای من رو در آینده مشخص نمیکنه. یعنی الان اگر انتخاب میکنم که تو حوزه X کار کنم، لزوما قرار نیست در آینده هم همچین احساسی داشته باشم. البته شاید بگید تو مشکل داری وگرنه ما که مثل آدم میدونیم چی میخوایم و داریم برای همون هم تلاش میکنیم یا میجنگیم یا هرچی. بله حرف شما درسته. منم نگفتم من هر روز که از خواب پا میشم فکر میکنم یک چیز دیگه میخوام (وگرنه بالای وبلاگم نمینوشتم علاقه مند به x و y). بلکه انتخاب امروز من، با علم محدود امروز من نسبت به فردا، غمی در درونم ایجاد میکنه که آیا هر لحظه که میگذره نسبت به لحظه گذشته اش چه فکری میکنم. (راحت تر بیان بکنم میشه این که “خودم” در لحظه X+1 نسبت به “خودم” در لحظه X چه فکری میکنه ؟)


اما لزوما همیشه هم حس بدی نداشتم از انتخاب هام. اگرچه اکثر مواقع با علم جدیدمون به گذشته هامون که نگاه میکنیم متوجه حماقت ها و تنگ نظری هامون میشیم ولی همیشه هم اینطور نیست. گاهی هم عمیقا خوشحال میشیم و احساس رضایت میکنیم.

بعضی ها مدل زندگی در لحظه رو پیشنهاد میدن و رضایت از لحظه. ولی برای من قابل پیاده سازی نیست. من گذشته ای دارم و متاسفانه میدونم آینده ای هم برام وجود داره. و همه این ها در هم تنیده است! البته کسایی که این پیشنهاد رو میدن علم به هر دوی این موضوعات دارن و پیشنهادشون صرفا راه حلی برای برون رفت از این موضوعه.


البته در مقابل حرف هایی که بالا زدم، وقتی به این سه عامل گذشته / حال / آینده نگاه میکنم چند تا درس میگیرم. این که اگر گذشته نبود عیاری برای بهبود اندیشه ام نداشتم. گذشته همچون دوستی مهربون به من کمک میکنه که همیشه خودمو بهتر و کاملتر کنم. و آینده به من خضوع رو نشون میده. خضوع در برابر کمبود دانش و احاطه بر محیط. خضوع در برابر مغرور شدن. این دو نسخه مختلف از “من” که یکی در گذشته و یکی در آینده زیست میکنه به “من” حال کمک میکنن که بفهمم کجای مسیرم و چه میکنم.


شاید باید بپذیرم. تکامل و رشد من یعنی همین! و من دارم اشتباهی علیه محدودیت مکان/زمانی فکریم طغیان می‌کنم. جنگی بیهوده.


در پایان هم یک موزیک خوب گوش بدیم: لینک 🙂



برچسب‌ها:

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *