جشن فارغ‌التحصیلی؛ یادآوری تلخی از روزهای شیرین

یادمه ترم اول دانشگاه که اومده بودم، با خودم برنامه ریزی کرده بودم که باید با گرفتن بالاترین معدل ها و پاس کردن حداکثری دروس، خیلی زود درسمو تموم کنم تا بتونم برم مقطع بعدی و همینجوری ادامه بدم (یک سری اهداف تو ذهنم بود اون موقع ها و حتی بعضی هاش مکتوب شده بود). خلاصه با معدل ۱۸.۰۳ اولین ترمم رو گذروندم.


هشدار: این مطلب درباره زندگی شخصی وبلاگ نویس است و صرفا هدف آن آرشیو کردن زندگی وبلاگ نویس است و کاربرد دیگری ندارد و ممکن است برای خواننده هیچ نتیجه و عایدی نداشته باشد. همچنین مطلب بدون استخوان بندیه و فقط سعی کردم بنویسم و منتشرش کنم و هیچ ویرایش خاصی نکنم.

کارنامه ترم اول

از ترم اول به بعد بود که اولین حلقه های دوستی ما در دانشگاه شکل گرفت و من تونستم با بعضی از بچه های دانشگاه اصطلاحا طرح رفاقت بریزم! و اینجا بود که کم کم مسیر زندگی من عوض شد. ترم دوم اولین مشروطیمو گرفتم چون اولین بار بود که تازه با مفهوم برنامه نویسی آشنا شدم و ذوق یادگیری باعث شد کلا اون ترم درس رو خیلی تو حاشیه ببرم.

(شاید اینجا باید اعتراف کنم بخش مهمی از مسیر زندگی ما رو دوستان ما تشکیل میدن. من تا اینجا از دوستانی که انتخاب کردم راضی بودم چون مسیر خوبی به زندگی من دادن!)

کارنامه ترم دوم

تقریبا کم کم درس و دانشگاه (بخش های درسی دانشگاه نه کل دانشگاه) توی زندگی من رفت تو حاشیه و اون چیزی که تازه کشفش کرده بودم از ترم دوم، یعنی برنامه نویسی، شد اتفاق اصلی و روزمره زندگی من.

کم کم تونستم کارآموزی کنم اینور اونور و تو دانشگاه به کمک بچه ها برنامه بنویسیم و حتی پروژه های فانی که برای یادگیری میزدم تبدیل شدن به یک پروژه واقعی تو دانشگاه یعنی api برای دانشگاه، و bot تلگرام برای امور آموزشی، غذایی، مالی و … دانشجویان. اینجا دربارش هم ارائه دادم و فایلش موجوده و میتونید مطالعه کنید.


و کم کم این مسیر گذشت تا تونستم بالاخره تو گرفتن پروژه دستمو بازتر کنم و بتونم به واسطه اش درآمدمو بیشتر کنم ولی بعد از مدت ها کار فریلنسری، سراغ کار توی شرکت های بزرگ رفتم ولی خب تو مشهد زیاد جای کار تو حوزه IT نیست (البته الان اوضاع بهتر شده).

تا این که رسیدم به این نقطه از زندگیم که الان هستم و توی شرکت پروفایل توی واحد system administrator مشغول شدم. ( اصطلاح امروزی ترش شده DevOps، اگرچه که تفاوت های قابل توجهی هم وجود داره بین این دو)


توی این بازه، من و دوستم از دانشگاه سجاد انصراف دادیم که وقتمون برای کار بیشتر باز بشه (کار تمام وقت) و توی دانشگاه پیام نور ثبت نام کردیم که بتونیم فقط مدرک کارشناسی مونو بگیریم. درباره درست یا غلط بودن تصمیم ایده‌ای ندارم .


خلاصه حرفم یک سری نتیجه هست که میخوام برای خودم بنویسم شاید بدرد شما هم خورد:

  • دانشگاه برای من یکی از بهترین تجربه های ممکن بود. هنوزم اگر برگردم به ۱۸ سالگی بازم مسیر دانشگاه رو طی میکنم. بهترین دوستامو تو دانشگاه پیدا کردم و بهترین خاطراتمو هم اونجا ثبت کردم و بخش مهمی از زندگیم شد. (قطعا در زندگی برای بدست آوردن هر تجربه یا حسی، بینهایت مسیر و راه ممکنه وجود داشته باشه)
  • تجربه هایی که بیرون از دانشگاه کسب کردنشون سخت بود، داخل محیط و جو دانشگاه برای من کسب کردنشون، راحت تر شده بود. (از بودن توی تیم، مسئولیت پذیری در قبال یک وظیفه که رو دوشمه، کسب مهارت های بازارکار که هممون موافقیم تو دانشگاه وجود نداره همچین چیزی ولی خب شاید باید بهتر بگردین و پیداش کنین! و … )
  • آدم تا چیزی رو داره قدرشو نمیدونه و وقتی از دستش میده یا مهلتش تموم میشه، تازه میفهمه چی داشته (چه خوب چه بد). من بعد از این که از دانشگاه انصراف دادم، بعضی روزها یا عصرها یا ظهرها میرفتم دانشگاه سجاد، و تو حیاط یک ساعت یا دوساعتی میشستم و به بچه ها و رفت‌و‌آمد ها نگاه میکردم! چرا؟ چون دلم برای همه‌ی دانشگاه تنگ میشد (البته این مسائل از آدم به آدم متفاوته و ممکنه شما همچین حسی رو نسبت به هیچ چیزی نداشته باشین، چه رسد به دانشگاه ولی خب برای من خیلی خاطرات و لحظات اونجا وجود داشت که دور شدن از شون سخت بود.)
  • دانشگاه، کنکور، هدف و … همیشه میتونن عوض بشن، چیزی که من تا قبل از دانشگاه فکر میکردم، اینه که زندگی مسیرش خطیه، ولی الان که به مسیر پیموده شده نگاه میکنم، یک مسیر پیچیده و پر از کلاف (اصطلاحا سیستم غیرخطی) میبینم. اوایلش ترسناک بود ولی الان فکر میکنم این ماهیت زندگیه و باید این ماهیت رو بشناسم و بر اساس این ماهیت مسیر آینده رو بچینم. ( حداقل تا لحظه نوشتن این متن اینطور فکر میکنم شاید ۲ سال دیگه به نتیجه دیگه ای برسم)
  • به نظرم مهمترین چیز، اینه که در حرکت باشیم و هر روز نسبت به روز قبل یک چیز خیلی خیلی کوچیک رو بهبود داده باشیم. حتی بزرگترین انقلاب ها هم از مسیرهای خیلی کوچکی که به هم وصل شدن و تبدیل به یک قدرت یکپارچه شدن، به وجود اومدن. پس نباید سخت بگیریم و باید آروم آروم ولی مستمر و پیگیر، مسیر زندگی رو طی کنیم.

اگرچه من فارغ التحصیل نشدم، و شاید هم به این زودی نشم، ولی حداقل این جشن (که تیم برگزاریش براش زحمت زیادی کشیده بود)، به من یادآوری کرد ۴ سال گذشت و مجبور شدم امشب قبل خواب کلی به ۴ سال گذشته فکر کنم و حسرت بخورم و خوشحال بشم از هر روزش. چه روز خوب و چه روز بد. و نتونم بخوابم و با نوشتن توی این وبلاگ خودمو آروم کنم.


اگر ورودی جدید دانشگاه هستین و دارین این مطلبو میخونین، تنها توصیه ام اینه که از هر روزی که دانشگاه میرین استفاده کنین و یک چیز جدید یاد بگیرین، یک کار جدید بکنین، یک اشتباه جدید بکنین! و تو یک تیم جدید عضو بشین. سعی کنین یک کار عمیق رو شروع کنین که بعد یک سال به نتیجه برسه و همچنین یک کار زودبازده رو هم شروع کنین که بعد ۱ هفته نتیجه بگیرین. سعی کنین هم، تیمی کار کنین و هم فردی. تو مسابقات مختلف اینور اونور و این شهر و اون شهر، هر طور شده شرکت کنین. اگر میخواین کار کنین هم دو حالت داره، یا مثل من تنبلین و باید فقط رو یکیش تمرکز کامل بزارین تا توش خوب عمل کنین، که خب همین اول کار انصراف بدین و برین پیام نور، یا توانایی مولتی تسک دارین و میتونین هم درس رو خوب جلو ببرین و هم کارتون رو، در هر صورت کار رو شروع کنین حتی شده رایگان برای یک مدت.

اگر گروه های دوستی ای دارین که فقط باهم خوش میگذرونین و هیچ حرکت رو به جلویی تو رشته تون ندارین، از اون گروه بیاین بیرون و اگر هم یک گروه دوستی دارین که فقط هدفشون کسب و علم و این چیزاست از اون هم بیاین بیرون. عضو گروه دوستی ای بشین یا گروهی رو خودتون بسازین که هم با هم شب هایی رو به ساختن و یادگیری بگذرونین، و هم شب هایی رو به تفریح و خوشگذرونی!


در نهایت من خیلی خوشحال میشم که تجربیات و نظرات شما رو هم بدونم. چی بهتر از خوندن و شنیدن تجربیات بقیه آدم ها؟

بازدیدها: 72

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *